«ژاندارک و ذوالقرنین»
ژاندارک: نمیخواهم عادت کنم به سلامهای هر صبحات... نمیخواستم!!!
ذوالقرنین: أصبحت أمیرا و أمسیت أسیرا
ژاندارک: این روزها که در آغوشت پناه گرفتهام، کاش وضعیتمان همیشه قرمز بماند!
ذوالقرنین: آن دم که به آغوشم میافتی، کاش همیشه در گردش به راست پیچ جادهها باشیم!
ژاندارک: شعرم را ادب کردهام. به فلان ابن فلان معصومزاده قسم! جز ثنایات را نمیگوید... فقط تا یادم نرفته بگویم: لیلی پتیارهات مجنون نمیخواهد...
ذوالقرنین: لیلی بی مجنون باز هم لیلی است. اما... اما مجنون بی لیلی هیچ است، هیچ... من به یک لیلی محتاجم...
ژاندارک: هوای آغوشتان... آخ! ... من یکلاقبا را هوایی کردید...
ذوالقرنین: آغوشی در دوردست، سخت انتظار تو را میکشد، تمام روز، تمام ساعات و ثانیهها، تا نفسهای متلاطم صاحب خویش را، با عطر متبرک نفسهات گره بزند...
ژاندارک: بیا و سپر باش میان من و دنیا!... خستهام.
ذوالقرنین: از باریتعالی خواستهام تا زیبای خفته مرا از کابوس شوم روزگار در امان دارد...
ژاندارک: تنیده در تن من، حکایت سرانگشتانات، من از تبار گبهام...
ذوالقرنین: خستهای، و تنات ـ این پیکر مقدس ـ تشنه سرانگشتانی است، تا نوازش کنند تو را، و برای دقایقی هرچند کوتاه، درد و خستگی را، از وجودت دور نمایند...
ژاندارک: در سینهات نهنگی میتپد...
ذوالقرنین: دیشب پیامبری از کنار خانهمان گذشت...
ژاندارک: گفتم ببینمت مگرم درد اشتیاق / ساکن شود، بدیدم و مشتاقتر شدم
ذوالقرنین: مرجان لب لعل تو مر جان مرا قوت / یاقوت بگویم لب مرجان تو یا قوت؟!
قربان وفاتم به وفاتم گذری کن / تا بوت همی بشنوم از رخنه تابوت
***
پن ۱ : میگفت: شبی از شبها، ژاندارک به خانهمان آمد، با طعامی بهشتی، که با سرانگشتان مقدساش آفریده بود، و ما، در این غربتکده بیرحم، متنعم نوالهای از دستان پرمهر او گشتیم...
پن ۲ : میگفت: از انقلاب که میگذشتم، نظرم به گودو افتاد، گودویی که بیحضورت صفایی ندارد، دلم لرزید، و بغضم ترکید، به یادت. آمدم به شهرک غرب، و دیدم که بر تابلویی نوشتهاند: «دی شیخ با چراغ...»، و باز دلم لرزید، و بغضم ترکید، به یادت. نمیدانم تا آن دم که به مقصد برسم، چند بار دیگر این زلزله مدام، و این سیل دمادم، مرا زیر و رو خواهد کرد، بیحضورت، و به یادت. و این دل که میلرزد، در کدامین پناهگاه، و در کدامین آغوش، آرام بگیرد؟! و با خود گفتم: این چه خیالی است که من به آرامش خواهم رسید؟! که حتی آن هنگام، که گام در حریم صحن حرم آن قدیس غریب میگذارم، باز هم گوشه گوشه آستان ملکپاسباناش، هنوز رنگ تو دارد، هنوز شعر تو میخواند... و شاید اگر به رسم دوری و دوستی نبود، میگفتم: که ای کاش همیشه در کنار تو بودم! کاش همیشه در کنار من بودی! کاش!!!...
پن ۳ : میگفت: دیری است که نیستی و هستم. آن دم که عطر دلانگیزت که به مشامم میرسد، میپندارم که هستی و نیستم...
پن ۴ : احتراماً به محضر دوستان عزیز معروض میدارم که عاشق نشدهایم. پس لطفاً و خواهشاً و ملتمساً در باب حدیث وصل و عشق و محبت و کذا و کذا برایمان دعا نفرمایید. خوبیت ندارد والا... ![]()
نگاشته فوق صرفاً ناشی از اتصالات فنی بخش ادبی مغز مبارکمان است که چند روزی است فیزیک و متافیزیکاش قاطی شده و اصولاً مقولاتی را تراوش میکند که فقط از مجانین و دیوانگان برمیآید و اساساً با معادلات مغزی آدمیزاد همخوانی ندارد!!! (نکند واقعاً دیوانه شدهام؟!) لذا قول میدهیم در اسرع وقت نسبت به تعمیرات اساسی آن اقدام نموده و خانوادهای را از نگرانی نجات دهیم. به خدا!!! اینها حرفهایی بود که مدتهاست روی کاغذ آورده بودیم، اما تا امروز فرصت اینترنتینیزهکردنشان پیش نیامده بود (به دلیل سرعت پایین مغزمان) و لذا امروز به مرحله اجرا درآمدهاند. نتیجتاً آنکه حالمان کاملاً خوب است و اصلاً نگران حال ما نباشید و اصولاً از خوشی داریم میترکیم... باور کنید!!!
>> عرض نکردم؟!
«تمت الکلمة»
الف) آقا!!! :
گشتم تمام شهرشان را
تمام کوچهها و پسکوچهها را
و دیدم تمام آدمهایی را
که میآیند و میروند
آقا!
و کجایید شما در این میان؟!
و کجاست آن صدای قدسیات؟!
و کجاست آن دستهای مهربانات؟!
و کجاست محفل دلنشینات؟!
نیافتم آقا! نیافتم...
چقدر دلخورم
از این یقهسفیدهای لعنتی پشتمیزنشین
از آقایان «سین» و «صاد» و «عین» و «نون»
که غم نان را
بهانه کردهاند برای پاسخ نگفتن
و متنفرم از شانههایی که
بیقید بالا میروند که:
«ربطی به ما ندارد»!!!
آقا!
آمدهام به پایتخت دودی جهان اسلام
به پایتخت رخوت و فراموشی
تا بیابم کسی را که بشنود
و ببیند دردها را
و همه صم و بکم
مسحور میز خویشاند آقا!
«همه پناه گرفتنهاند در پس هرگز
و پشت هیچ نشستند از این گمان که هنوز»
ب) مترو:
قطار میرود / تو میروی / تمام ایستگاه میرود...
آنفولانزا بهانه بود برای آنکه به میلههای قطار اعتبار نبخشیم. که به یکدیگر تکیه کنیم. و گاه و بیگاه بخندیم به کلمات حکمتآمیزی که خلقالله از سر فشار و ناچاری و گرما ابراز میداشتند. و چه خوب بود!!! کاش مسیری به درازای یک عمر را میپیمودیم و به نظاره مینشستیم تمام آدمهای تاریخ را!!! افسوس!!!... نشد... ناگهان چقدر زود دیر میشود...
ج) «گودو»:
مکن بیدار از این خوابم خدا را
که دارم خلوتی خوش با خیالش
چرا حافظ چو میترسیدی از هجر
نکردی شکر ایام وصالش
به گمانم ملغمهای باشد از موسیقی ملایم و صندلیهای لهستانی و ساموئل بکت و سیگارهای متبرک ملعون و آکاردئونیست و بستنی شکلاتی و بستنی شکلاتی و بستنی شکلاتی و دستمالنوشتههای بیانتهای خیس و شکلاتی و رژاندود و ممیزیهای لعنتی که تاریخ انقضایشان یک روز به سر خواهد آمد و غیره و غیره و غیره...
د) دلتنگی (برای نخستینبار در عمرم غزلی سرودم برای مخاطب خاص):
وقتی دلم برای دلت تنگ میشود
انگار پای ثانیهها لنگ میشود
روی سیاه و قلب سپیدم به یک نظر
در بحر بیریای تو یکرنگ میشود
صوت مقدسات چو شود نازل از دهان
مانند وحی در سر من زنگ میشود
در برزخی میانه وصل و فراق تو
هر دم میان عقل و دلم جنگ میشود
مرجان بحر جان ندهم من به جام جم
حتی اگر دلم هدف سنگ میشود
شاد است این پرنده به وقت طلوع تو
با هر غروب روی تو دلتنگ میشود
در عصر صفر و یک نبود حرف هجر و وصل
زیرا ملاک فاصله فرسنگ میشود
سیگار میکشم ز فراقات تمام روز
شُشها اگرچه لانه خرچنگ میشود
***
پ ن ۱ : یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است...
پ ن ۲ : آن کس که تو را بیند و گفتن نتواند / شب تا به سحر نالد و خفتن نتواند
پ ن ۳ : شما که غریبه نیستید!!! ن ی س ت ی ی ی ی ی ی د ...
***
پیشنهاد شرافتمندانه: کلاغ چاپلین
آهو نبودهام
که ضامنم باشی
و دعبل خزاعی نیز
تا به واسطه آنچه سرودهام
تحسینم نمایی و بگویی:
«نطق روح القدس بلسانک»
تنها
همسایهای هستم کوچک و ضعیف
که اعتراف میکند
در این دنیای وانفساه
جز تو کسی را ندارد آقا!
اما
برای شکوه و گلایه از روزگار خویش نیامدهام آقا!
خوب میدانم که میدانید
اما با گفتنش دلم آرام میگیرد آقا!
که در همین نزدیکی
زینب هفت ساله افغانی
زندگی میکند
زندگی که چه عرض کنم!!!
فقط زنده است
و کار میکند
و زحمت میکشد
و عرق میریزد
و زجر میکشد
و مورد تجاوز صاحبکار خود قرار میگیرد
و زجر میکشد
و دندههای سینهاش میشکند
و زجر میکشد
و به نان شب خود محتاج است
و زجر میکشد
و من نیز زجر میکشم آقا!
و میسوزم
برای زینب
برای نوید
و برای هزاران کودکی که شاید
حتی اوراق هویت هم ندارند
که یعنی از نظر قانون وجود خارجی هم ندارند آقا!
اما هستند و نفس میکشند
و زجر میکشند آقا!
اما
قاضی فاسد داستان ما
حاضر نیست برای این کودکان معصوم
قدم از قدم بردارد آقا!
و دلم میخواهد
گلوی آن قاضی هرزه را
بفشارم
آنقدر که سرخ شود و کبود شود و بمیرد
که هر کس از خجالت سرخ نگردد
مستحق حیات نیست آقا!
در همین نزدیکی
بیمارستان رضوی است آقا!
حتماً به آنجا هم رفتهاید
اما آقا!
بیمارستان به نام شماست
و به کام شیوخ مفتخور خلیج عربی
و در میان آنهمه تخت
هیچکدام
برای مداوای سینه مجروح زینب هفتساله
خالی نمیشوند آقا!
زینب
حتی پول سفر به مشهد را هم ندارد
تا بیاید و همچون دیگران
دخیل پنجره فولادت شود
ببخش آقا!
ببخش اگر در شب میلادت
روضه میخوانم
اما قول داده بودم
در اوج تولد
در اوج شادی
به صحرای کربلای کودکانی گریز بزنم
که در معصومیت
به کودکان حسین(ع) اقتدا کردهاند
حقشان را باز ستان آقا!
و سقفشان را بر پا کن!
و دلهای کوچکشان را به دست آر!
من برای خود هیچ نمیخواهم آقا!
***
در اين كرانه ماتم مرا ضمانت كن
من آهوانه به بندم، مرا ضمانت كن
من از تكاثر درد و شكست میترسم
من از تواترِ درد و شكست میترسم
نگاه من به تو است ای بزرگ! ياری كن
دلم عجيب پر از غربت است، كاری كن
هميشه شوكت گلدستههای رؤياييت
دليل بوده به لطف دم مسيحاييت
سراسرا و قدم در قدم، رواق رواق
هوای پاك تو میخواندم به استنشاق
به سوی تو به غم بیشمار میآيم
به جان خسته و جسم نزار میآيم
به تاخت سوی ديار تو عازم سفرم
از اين كوير ترك خورده، تند میگذرم
كمر شكسته، گلوبسته، خسته، میآيم
عنان گسسته، سر از عقل رسته، میآيم
مرا شفا بده از اين جذام دلسردی
ز زخم كهنه شلاقهای نامردی
شفای غربت و ماتم، فقط به دست تو است
شفای سختی دل هم فقط به دست تو است
در اين كرانه ماتم مرا ضمانت كن
من آهوانه به بندم، مرا ضمانت كن
مرا رها كن از اين گريههای خون آلود
از اين زمين سياه و هوای خون آلود
مرا شفا بده از درد بی كسی، ای مرد!
ز درد بی ثمری، درد نارسی، ای مرد!
دو بال بسته عشق است و آيه كرمت
دو پای خسته عشق است و سايه حرمت
از اين كرانه دم كرده میكشم پر و بال
بر آستان تو سر مینهم رها ز زوال
به ياد لطف و صفای تو سخت بیتابم
به شوق حال و هوای تو سخت بیتابم
مرا ز عطر نفسهای قدسیات پر كن
دلم شكسته، دلم را پر از تهور كن
از اين كرانه اندوهها مرا بطلب
شگفت! ضامن آهو! مرا، مرا بطلب
هميشه شوكت گلدستههای رؤياييت
دليل بوده به لطف دم مسيحاييت
در اين كرانه ماتم مرا ضمانت كن
من آهوانه به بندم، مرا ضمانت كن
والسلام
انگشتت را به حلقت فرو کن
قی کن آنچه را که بلعیدهای
آی عدالتخوار!
هرچند استشمام تعفن آنچه بالا آوردهای
سخت است
اما سختتر از تحمل فقر و فلاکتی نیست
که به اسم عدالتخواهی
بلعیدی
تا کسی نداند
که چه بازی کثیفی را رقم زدهای
آی عدالتخوار!
خلوص ریشهها به ریشها افول کردهاند
و امروز بازارت رونقی لجنآلود یافته
مبارکت باشد!
بهار نیست
که امیدم به باران باشد
تا بشوید نعش لجنمال تو را
اما
از خیسی چشمان طفلکان یتیم شهر
ناامید نیستم
آی عدالتخوار!
زبانت
این سرخفام آتشاندود زهرآگین
که به معجزه چرخش آن مینازی
اگرچه تو را سری سبز نیست
اما دودمان بیریشگیات را
بر باد خواهد داد
و آن روز برای همیشه
از تعفن وجودت رهایی خواهم یافت
آی عدالتخوار!
لاشخور «عدالتخواری» را
به هیئت کبوتر «عدالتخواهی»
بر فراز خانههامان به پرواز درآوردی
تا جشن بگیریم
حضور پرنده کاذب عدالت را
اگرچه همای شوم تو
ـ چه لاشخور و چه کبوتر ـ
نوید آسایش میدهد
لبخند نمیزنم
زیرا که این روزها
مغموم زخمی سترگم
که نمک عدالت تو
تنها بر عمقش میافزاید...
آی عدالتخوار!
کوتاه کن دستان سیاهت را
از سرنوشت سپید ما...
***
پن 1 : پنهان در آستین شما برق خنجر است / دستی از آستین به در آرید و بگذرید
پن 2 : ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال / خیز از این خانه برو، رخت ببر، هیچ مگو
پن 3 : آقای «ایکس»! هزاران هزاربار از تو ( م ت ن ف ر م ) !!!
پن 4 : سینه مالامال درد است ای دریغا مرحمی!!!
پن ۵ : شما که غریبه نیستید...
پن ۶ : خواستم بگویم این مطلب ربطی به احوالات سیاسی این روزها ندارد اما هرچه محاسبه کردم دیدم که عدالت، مقولهای جدای از سیاست نیست. چرا که به قول مرحوم شهید مدرس: «دیانت ما عین سیاست ما و سیاست ما عین دیانت ماست». و قطعاً «عدل» یکی از اصول پنجگانه دین ماست. با این حساب «عدالت» و «سیاست» مستقیم یا غیرمستقیم با یکدیگر مرتبط هستند. نتیجتاً از آنجا که این مطلب درد عدالت دارد، صبغه سیاسی نیز برای آن متصور است. شک نکنید.
پن ۷ : این مطلب را حتماْ بخوانید و به نویسنده اش درود بفرستید: ماهی خانوم: بیست و سی!!
نپرس که چه مرگی زده است مرا. تا به حال بر سر چهارراه ماندهای؟ گم شدهای؟ دیوانه شدهای؟ من هماکنون بر سر یک هزارراه ماندهام. گم نشدهام اما دیوانه شدهام تا حدودی. هرچه بودم را فعلاً فراموش کردهام. گاهی بینام بودن چقدر شیرین است!!! امتحانش رایگان. این که تمام آنچه را که بودهای انتخاب کنی و بعد دکمه delete را بزنی و همه چیز پاک شود. خوب است. خیلی خوب است. شاید با خود بگویی این دیوانهبازیها از چه روست؟ تنها یک جواب دارم: باید «من» نباشم تا بتوانم به آنچه رو در رو از خداوند خواستهام نایل آیم. نه برای خویش که برای دیگران. که این کمترین را نه بهایی برای تن است و نه جایگاهی در عقل و دانش و فرزانگی.
شکستم. همه را شکستم. هر چه بود را. خوب نیست؟ من که لذت میبرم. گاهی «هیچ نبودن» و «گمنام بودن» از رئیس جمهور بودن هم لذتبخشتر است.
گفتم: «اگر پدرت اهل مطالعه باشد، اهل مطالعه میشوی و اگر اهل دود باشد، اهل دود» و تو فقط با تعجب نگاه کردی!!! پرسیدم: «چه شد؟» گفتی: «هیچ». فرصت نشد تا بگویم ذهن انسانها را از ورای چشمهایشان میخوانم. یادت باشد که نگفتی علت تعجبت را. و نیز نگفتی که شماره آیهات در کجای سوره آمده است. هرچند میدانم به قول خودت اصرارهای مکررم فایدهای نخواهند داشت...
***
پن: متشکرم. خودت خوب میدانی که «چرا؟!»... همین.
داستانی که در زیر میخوانید یکی از نوشتههای زیبای سید مهدی شجاعی است. مدتها بود که به دنبال فرصتی میگشتم تا این داستان زیبا را برای زمانی طولانی در وبلاگم قرار دهم تا دلم آرام و قرار گیرد. چرا که این داستان بخشی از دغدغههای عجیب و غریب من است. به هرحال خواندن آن خالی از لطف نیست. از شما هم دعوت میکنم حتماْ آن را بخوانید:
من و تنی چند از دوستانم به اتهام شلیک به سوی فرزندانمان دستگیر شدهایم. این واقعیت است ولی همه واقعیت این نیست.
ما نگران فرزندانمان بودیم٬ از ابتلایشان به بیماری وحشت داشتیم٬ از حال روز وخیمشان غصه میخوردیم ولی هرگز قصد کشتنشان را نداشتیم. چه کسی میتواند به سوی فرزند خود شلیک کند؟!
از همان ابتدا هیچکس حضور خوکها را در شهر جدی نگرفت. ولی ما اعلام خطر کردیم.
وقتی سر و کله اولین خوک در شهر پیدا شد٬ عدهای هورا کشیدند٬ عدهای فقط تعجب کردند و عدهای هم از سر تأسف٬ سر تکان دادند. اولین خوک ابتدا با ترس و لرز٬ از میان خیابانها و کوچهها گذشت. به بعضی از خانهها سرک کشید و عدهای از بچهها را دور خود جمع کرد. ـ آنها از اینکه حیوانی را اینقدر در دسترس میدیدند٬ خوشحال بودند ـ عدهای از بچهها به خانههایشان گریختند و عدهای دیگر از دور به تماشا ایستادند.
ما اعلام خطر کردیم٬ ما که خوکها را ذاتاْ نجس میدانستیم و تبعات مخرب حضورشان در شهرهای دیگر را دیده بودیم٬ اعلام خطر کردیم٬ ولی صدایمان در میان هیاهوی کسانی که با تمام قوا برای خوکها هورا میکشیدند گم شد.
با حضور دومین و سومین خوک٬ حضور خوکها در شهر کاملاْ عادی شد. خوکها به زاد و ولد پرداختند و تعدادشان روز به روز افزایش پیدا کرد٬ آنچنان که هرکدام منطقهای از شهر را تحت سیطره خود درآوردند و بچههای آن منطقه را به بازی گرفتند.
آنها که از حضور خوکها استقبال میکردند توجیهشان این بود که بچهها به اینوسیله سرگرم میشوند و بهتر از این است که به کارهای ناشایست بپردازند.
و وقتی ما فریاد زدیم که: سرگرمی به چه قیمتی و بدتر از این ممکن است چه بشود؟ پاسخ شنیدیم که مؤانست بچهها با خوکها آگاهیشان را نسبت به جانوران افزایش میدهد و متهم شدیم که با توسعه علم و معرفت و جانورشناسی مخالفیم.
عدهای میگفتند: این اتفاقی است که در همه شهرهای دیگرهم افتاده و همین نشان میدهد که نباید خیلی احساس نگرانی کرد. خوک اگر بد بود که این همه مورد استقبال مردم شهرهای مختلف قرار نمیگرفت.
ما در مقابل این استدلال سخیف گریه کردیم و در میان گریه پرسیدیم: «شیوع یک آفت چگونه میتواند بر حقانیت آن دلالت کند؟!» و پاسخی نشنیدیم.
عدهای معتقد بودند: خوک اصولاْ نجاست ذاتی ندارد و خوکها را اگر خوب بشوییم٬ کاملاْ پاک میشوند. پس جای هیچگونه نگرانی نیست.
و بعد وقتی نجاساتشان٬ کف همه خیابانها را پر کرد٬ گفتند: خب٬ کسی که خوک میخواهد باید عوارض و تبعاتش را هم تحمل کند.
و هر چه فریاد زدیم که ما اصلاْ خوک نمیخواستیم٬ صدایمان به جایی نرسید.
بعد از چند صباح که بچهها کاملاْ به خوکها عادت کردند٬ سر و کله صاحبان خوکها پیدا شد. آنها برای اینکه بچهها بتوانند همچنان با خوکها بازی کنند٬ مطالبه پول کردند.
پدر و مادرها ابتدا جاخوردند٬ اما فشار بچهها که به این ماجرا خو کرده بودند و چشم و همچشمی میان آنان سبب شد که پرداخت هزینه خوکبازی را بپذیرند و افزایش روز به روز آن را بر خود هموار کنند.
بچههایی که وضعیت مالی خوبی نداشتند٬ به هر کاری تن دادند تا بتوانند هزینه خود را تأمین کنند.
ما همچنان فریاد میزدیم و اعتراض میکردیم٬ اما صدایمان به جایی نمیرسید.
در پی فریادها و اعتراضهای ما٬ عدهای فقط به این نتیجه رسیدند که علیه خوکها بیانیهای صادر کنند و حضور روزافزونشان را محکوم سازند.
در هیچکدام از بیانیهها٬ هیچ اشارهای به صاحبان خوکها و اهدافی که از اشاعه خوکبازی دنبال میکردند٬ نشد.
با سکوت و تسلیم مردم٬ خوکداران آرام آرام٬ جرأت و جسارت بیشتری پیدا کردند و بچهها را به دنبال خوکها به خانههای خود کشاندند.
هنوز چند ماهی از حضور خوکها در شهر نگذشته بود که ویروس خوکی در میان بچههای شهر شایع شد. و این همان چیزی بود که ما در شهرهای دیگر دیده بودیم و این همان چیزی بود که ما از آن میترسیدیم و این همان چیزی بود که ما هشدارش را میدادیم.
دخترها به محض ابتلا به ویروس خوکی٬ ناگهان لباسهایشان را میکندند و در خیابانهای اصلی شهر و در میان پارکها میدویدند.
پسرها با ابتلا به این بیماری٬ درست مثل خوکها٬ در خیابانها و در ملاء عام و حتی بر سر چهارراهها٬ بی سر سوزن شرم و حیا٬ قضای حاجت میکردند.
هیچکس برای پیشگیری اقدامی نکرده بود٬ هیچکس برای درمان هم اقدامی نکرد.
مردم آنچنان درگیر گذران زندگی و معیشت شده بودند که به هیچچیز جز تنظیم خرج و دخل فکر نمیکردند.
ما به خوکداران اعلام جنگ کردیم. ما اگرچه امید به پیروزی نداشتیم٬ اگرچه میدانستیم که در قدرت و قوا نابرابریم٬ صرفاْ بر اساس انجام وظیفه٬ اعلان جنگ کردیم. و این در حالی بود که همگان با دلایل محکم ما را برحذر میداشتند:
ـ دشمن از شما بسیار قویتر است.
ـ دشمن از بیرون حمایت میشود.
ـ دشمن ریشهاش را در شهر مستحکم کرده است.
ـ دشمن فرزندان بسیاری از مقامات شهر را آلوده خود کرده است.
ـ با کدام سلاح؟
ـ شکست قطعی است.
ـ اصلاْ برای چه؟ زندگیتان را بکنید.
ـ با شاخ گاو در نیفتید.
این استدلالها نه تنها دست و پایمان را سست نمیکرد که عزم و ارادهمان را قویتر میساخت. چرا که همه این استدلالها متکی به داشتن و بیشتر داشتن دنیا بود و ما تکلیفمان را با دنیا روشن کرده بودیم.
در یک صبح سرد زمستانی هر چه صلاح داشتیم٬ برداشتیم و به مقر خوکداران یورش بردیم. با اولین شلیکها٬ از مقر دشمن صدای ناله آشنا شنیدیم. دست از شلیک کشیدیم و نزدیکتر شدیم. صدا از سنگرهای دشمن برمیخواست. گونیهایی که دشمن دور تا دور خود و تا ارتفاع بلند چیده بود و پشت سر آنها سنگر گرفته بود. اشتباه نمیکردیم. صدا٬ صدای آشنا بود. دشمن دور تا دور خود٬ سنگری از آدم چیده بود. و آن آدمها فرزندان خود ما بودند.
و ما ماندیم.
ماندیم با دشمنی که برای خود از بچههای ما سنگر ساخته بود. اگر همچنان شلیک میکردیم٬ فرزندانمان را کشته بودیم و اگر نمیکردیم باید باز هم شاهد مرگ تدریجی فرزندانمان میشدیم. بغرنجترین مسئله زندگیمان بود.
اما پیش از آنکه گامی در جهت حل این معمای سترگ برداریم٬ دستگیر و روانه دادگاه شدیم.
اکنون ما به جرم شلیک به سوی فرزندانمان محکوم شدهایم. این واقعیت است ولی همه واقعیت این نیست.
والسلام